تبليغاتX
...........باید کسی باشد

...........باید کسی باشد

به معبدی که در آن خاطرات یک دعا باقیست برقی اگر جهید و قبله دو تا شد چه می کنید!؟

 

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

دلتنگم و دیدار تو درمان من است 

 بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی 

 آنچه از غم هجران تو بر جان من است

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 19:34  توسط مسیحا  | 

از زندگی سیرم...

 
 
سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم
آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم

پرم از رنج و شكستن، ‌دل خوش سيري چند ؟
ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم

هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد
بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم

تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها
اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم

بس كه تنهايم و بي همنفس و بي همراه
روزگاريست كه چون ساية بي تصويرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند
ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 1:6  توسط مسیحا 

.....

سلام فاحشه


هان؟ تعجب کردي!؟


ميدانم در کسوت مردان آبرومند انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ

است!اما ميخواهم برايت بنويسم.


شنيده ام، تن مي فروشي، برای لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…!

ميدانم که ميدانيهمه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام.

 
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني

زنانگي اش را بفروشد که نان در بياورد رگ غيرت اربابان بيرون

مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا

 
شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است !

 
مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟


تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني

را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان،


شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.


شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها

نذر حرم امامزاده صالح داري،


رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي !


من از آن ميترسم

که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم،

زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،


چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

 محرم هم تعطيل نکنم! فاحشه… دعايم کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 22:28  توسط مسیحا  | 

خدایا کفر نمی گویم

 

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

«دکتر علی شریعتی » 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 1:15  توسط مسیحا  | 

  

   ای عشق ...

 

محبوبم ،‌اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و

ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد.

اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر،

‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که

رنج ، ‌تلخی  و درد جدایی را تاب می‌آوریم...

 

ای عشق که دستان خداییت


بر خواهش‌های ما لگام زده،‌


و گرسنگی و تشنگیمان را تا وقار و افتخار بالا برده،‌


مگذار توان و استقامتمان


از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد


که خویشتن ناتوانمان را وسوسه می‌کند.


بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانیم،‌


بگذار از تشنگی بسوزیم،‌


بگذار بمیریم و هلاک شویم،


پیش از آنکه دستی برآوریم


و از پیاله‌ای بنوشیم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌


یا از ظرفی بخوریم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.

 

.......!!!

 

ای  عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

 

چگونه باشم به من بگو ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 19:41  توسط مسیحا  | 

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 17:35  توسط مسیحا  | 

 

دلم گرفته


دلم عجیب گرفته است


و هیچ چیز


نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش


نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف


نمی رهاند !!





و فکر میکنم


که این ترنم موزون حزن تا به ابد


شنیده خواهد شد

 

دلم گرفته !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 19:9  توسط مسیحا  | 

 

ایمان بیاوریم

 

الفبا را این روزها

 

به یاد نمی آورم

 

اول عین عشق بود  ٬

 

یا شین شباهت ٬

 

یا ت تشویش؟!

 

می بینی ؟

 

حروف هم  

 

سردرگم مانده اند

 

درست مثل حرف هایمان .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 16:52  توسط مسیحا  | 

 

آقا جان!!!


من....



من نشانی از تو ندارم ....



اما نشانی ام را برای تو می نویسم ....



در عصرهای انتظار



به حوالی بی كسی قدم بگذار



خیابان غربت را پیدا كن



و وارد كوچه پس كوچه های تنهایی شو



كلبه غریبی ام را پیدا كن



كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی ام



در كلبه را باز كن



به سراغ بغض خیس پنجره برو



حریر غمش را كنار بزن مرا خواهی دید....



با بغضی كویری كه غرق عصاره انتظار است



اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 14:12  توسط مسیحا  | 

غزلی ناب از فاضل نظری

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات كنند
تا كاج جشنهای زمستانی‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه كه بارانی‌ات كنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند كه زندانی‌ات كنند

ای گل گمان مكن به شب جشن می‌روی
شاید به خاك مرده‌ای ارزانی‌ات كنند

یك نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس كه شیطانی‌ات كنند

آب طلب نكرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است كه قربانی‌ات كنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 تیر1389ساعت 4:25  توسط مسیحا  | 

........

 

اگر باید ببازم من

به چشمان تو می بازم که باختم من

اگر باید بسازم کلبه عشقو 

تو دستای تو می سازم  که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفسگیرم 

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگاهت را نگیر از من که می میرم
 

click to zoom
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 9:10  توسط مسیحا  | 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:" مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد."
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:"ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي."
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!" اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 11:48  توسط مسیحا  | 

مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان

مبارک باد

 

نام : محمد

لقب : مصطفی

کنیه : ابوالقاسم

نام پدر : عبدالله

نام مادر: آمنه

تاریخ ولادت : 17 ربیع الأول

مدت امامت :  23 سال

مدت عمر : 63 سال

تاریخ رحلت : 28 صفر (11 ق)

 

 

 

   ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد

دل رمیده ما انیس ومونس شد

     نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت 

    بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

         ببوی او  دل  بیمار عاشقان  چو صبا       

    فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 8:41  توسط مسیحا  | 

ياد دارم در غروبي سرد سرد,ميگذشت از کوچه ي ما دورگرد ,
 
داد مي زد: کهنه قالي مي خريم دست دوم جنس عالي مي خريم,
 
کاسه و ظرف سفالي مي خريم ,گر نداري -کوزه خالي مي خريم
 
مي خريم , اشک بر چشمان پدر حلقه زد , عاقبت آهي کشيد بغضش
 
شکست اول ماه است و نان در سفره نيست ...
 
ای آقا سفره خالی میخری ؟؟؟؟؟
 
 

 

 
 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 13:55  توسط مسیحا  | 

تو به من خنديدي
و نمي دانستي ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم ...
باغبان در پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز .......
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهايت تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا ؟ خانه کوچک ما
سيب نداشت .........
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 8:58  توسط مسیحا  | 

من ناراحتم

به خاطر دوستم ناراحتم چون نمی خوام ناراحتیش رو ببینم

کمکش کن خدا جونم کاری کن همیشه بخنده

این بده که نمی تونم کمکش کنم تو کمکش کن خدا

تنهاش نذار به حد  کافی تنهاست دیگه بسشه

 

click to zoom

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 17:18  توسط مسیحا  | 

 

ولادت دخت نبی فاطمه زهرا (س) به

همه مامان های گل گلاب مبارک

مامان گلم ،خوشگل خانم ،عزیز دلم

عسلم، عشقم روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 15:16  توسط مسیحا  | 

 

 

 تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

مبـــــــــــــــــــارک

 

 ۱۳۶۷/۲۶/۰۲

 

 به دنیا اومدم

 

 ۱۳۸۹/۲۶/۰۲

 

 ۲۲  ساله می شم

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 12:23  توسط مسیحا  | 

شاخه نزدیک

 

در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید

و اینک ،شاخه نزدیک ، از سر انگشتانم پروا مکن

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست

عطش اشنایی ست

درخشش میوه درخشان تر

وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید

دورترین آب  ریزش خود را به هم فشاند

پنهانترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت

و من، شاخه نزدیک !

از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم،

رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم و اینک، در

 خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام

                خم شو شاخه نزدیک.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 17:39  توسط مسیحا  | 

سلام امروز اولین روزه تاسیس وبلاگمه  یوهوووووووو

خوشحالم که دوباره این امکان محیا شده که وبلاگ نویسی کنم

اول خودم رو مختصر مفید معرفی می کنم تا بعد

اسمم مسیحا متولد  اردیبهشت ۶۷ . کاردانی نرم افزار کامپیوتر دارم

 و در حال حاضر مشغول تحصیل در رشته مهندسی نرم

افزار هستم. در حالی  که خیلی اکتیو و پر جنب و جوش هستم

 همینقدر هم احساسی و دل نازکم .  گیتار ، رادیو ، کتاب ،

رانندگی و.... از علایقم هستند. دیگه فکر نکنم چیزی از قلم

 افتاده باشه. فعلا همینقدر کافیه مگه نه؟؟؟

خوب دوستای خوبم من قصد دارم تو این وبلاگ از هر دری

 مطلب بذارم امیدوارم مورد پسند واقع بشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 17:30  توسط مسیحا